نیما یوشیج
اجاق سرد ( شعری از نیما یوشیج )
مانده از شب های دورآدور
برمسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی
همچنان کاندر غبارآلوده ی اندیشه های من ملال انگیز
طرح تصویری در آن هرچیز
داستانی حاصلش دردی
روز شیرینم که بامن آتشی داشت
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته سنگ گردیده
بادم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی
همچنان که مانده از شب های دورادور
برمسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی
یک روز که از مسیر جنگلی در سکوت و تنهایی عبور می کنید توجه تان به سنگچینی جلب می شود که در میان اش خاکستری همرا با تکه های بسیار کوچک ذغال نیم سوخته و سرد به چشم می خورد . خیالتان به گذشته ی این سنگچین سیر می کند و با خود می گویید این سنگچین احتمالا شب پیش یا چند شب پیش فرزوان و گرم بود و عده یی با شادمانی گرد آن نشسته بودند و چه فضایی داشتند ولی اکنون همان فضا چه سرد و یخ زده است . .. بخش هایی از گذشته ی ما نیز اینگونه است و آنچه از خاطرات گرم گذشته به جای می ماند سنگچینی سرد و یخ زده است .... بسیاری از پدیده ها اینگونه اند . دانشمند غار شناسی که در داخل یک غار کهن به کند و کاو مشغول است با دیدن تصویر بر دیواره ی غار که به اعصار گذشته تعلق دارد و اشیای کهنه و در هم شکسته ی اینجا و آنجا افتاده ناخود آگاه محفل شاد پیشینیان ما را در ذهن متصور می شود که برای گریز از برف و سرمای بیرون و حمله جانوران به این غار پناه آورده بودند و همراه با عزیزانشان محفل شادی را در آن مکان آفریده بودند و اکنون آنها در دود اعصار پیش گم شده اند ولی آثار آنها چه ها که از آنها نمی گوید . شعر زیبای نیما در ذهن من اینگونه معنا می یابد شما را نمی دانم .