به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
غزلی عرفانی و بسیار زیبا از استاد سخن
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ---- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح ----- تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل --------- آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست ---- به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد -------- خنک آن زخم که هر لحظه مرامرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد --------- ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست ------ که برین در همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانه ی دل ------ دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
بادوستی صحبت می کردیم . از سعدی سخن به میان می آمد . آن دوست می گفت اشعار سعدی
یا اخلاقی اند یا عشقی و سعدی اصولا اهل عرفان نبوده . این شعر را برای آن دوست خواندم یا بهتر
است بگویم که به خاطرش آوردم (چون او دوست بسیار فاضلی است و بیش از من به ادبیات و عرفان
احاطه دارد) . تصدیق کرد که بله بسیار عارفانه است . عجب شعر پر مغزی است . گفتم همین بیت
اول که به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به
اندازه ی هزاران بیت اشعار عرفانی مایه دارد . چقدر راحت و در عین حال زیبا سعدی خداوند بزرگ و
عشق خود به او را توصیف می کند . در واقع می فرماید که جهان چیزی نیست جز پرتوی از دوست و
من به آن خاطر عاشق این جهانم که این جهان به او تعلق دارد و از اوست .