غزلی زیبا از مولوی

دولت عشق

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

سیف فرغانی

مولانا سِیف‌ُالدّین ابوالمَحامِد محمّد فَرغانی از شاعران ایرانی قرن هفتم و هشتم هجری بود، وی اصلاً از فرغانه‌ی ماوراءالنهر بود که در دورهٔ سلطهٔ ایلخانان و مغولان در آسیای صغیر می‌زیست. وی در حالی که نزدیک به هشتاد سال داشت در سال ۷۴۹ هجری و در یکی از خانقاه‌های آقسرا وفات یافت.

این شعر زیبا از اوست  که خطاب به مغولان مهاجم ستمگر سروده است و بیشک بر همه ی ستمگران در هر عصری جاری خواهد بود .

هم    مرگ   بر   جهان   شما  نیز  بگذرد   هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین  بوِم   محنت   از  پی آن تا  کند خراب   بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد    خزان     نکبت      ایّام    ،    ناگهان   برباغ و بوستان شمانیز بگذرد
آب اجل  که  هست  گلوگیر  خاص و  عام   برحلق و بردهانِ شمانیز بگذرد
ای تیغتان   چو   نیزه    برای   ستم   دراز   این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان  به جهان  در   بقا    نکرد   بیداد  ظالمان    شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت   این عوعو   سگان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست   گرد سُم خران    شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه  بسی شمع‌ها   بکُشت   هم بر چراغدان    شما نیز بگذرد
زین کاروان  سرای  ،  بسی کاروان گذشت   ناچار   کاروان    شما  نیز  بگذرد
ای مُفتخر  به  طالعِ  مسعود       خویشتن   تاثیر   اختران   شما  نیز   بگذرد
این نوبت از کسان  به شما  ناکسان رسید   نوبت ز  ناکسان  شما نیز بگذرد
بیش   از دو   روز   بود از   آن   دگر کسان   بعداز دوروزاز آن شما نیز  بگذرد
بر    تیر    جورتان   ز   تحمّل   سپر   کنیم   تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد
در     باغ     دولت    دگران    بود    مدّتی   این گُل ز گُلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده در  این   خانه   مال وجاه   این  آب ناروان  شما  نیز   بگذرد
ای تو رمه    سپُرده  به  چوپان  گرگ  طبع   این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا  که  شاه  بقا  مات  حُکم اوست   هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دُعای سیف   یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

[۳]

ملک الشعرای بهار  2

 علم و عمل و فواید آن ( ملک الشعرای بهار )

بود مردی ز هر هنر عاری * روزکی چند کرده نجّاری

نام رنده شنیده و گونیا * گِرد از نیمگِرد کرده جدا

پس شد اندر دکان آهنگر * دم و خایسک‌ دید و پتک و تبر

نوز نامخته چیزی از استاد  *ریش خود را به‌دست بنا داد

ماله و چوب کار هشته به کول *دیده گچکوب و تیشه و شاغول

زان سپس شد به دکهٔ خیاط * با دلی تنگ‌تر ز سم خیاط

نخ وسوزن بدید وکوک و رفو  *درز و دوز و قواره و الگو

چون‌ در آن‌ پیشه‌ دید سستی خویش **پیشه دیگری گرفت به پیش

هیچ‌ یک را به‌ سر نبرد تمام * دیگ‌ در دیگ‌ شد چو کلهٔ خام

گشت‌ ریشش‌ دو موی‌ و پیزی‌ سست *مزد او لیک همچو روز نخست

خویش را نوبتی در آینه دید *ابلهانه به ریش خود خندید

گفت ازین شهر رخت باید بست *غربتی جست و لاف در پیوست

بود آبادیئی به شهر قریب *رخت آنجا کشید مرد غریب

بود در قریه چند استاکار *گشته هریک به کارخویش سوار

رفت آنجا به گوشه‌ای بخزید *انزوایی بخورد خوبش گزید

پیش گِل کارگفت نجّارم *ز اره و رنده معرفت دارم

پیش نجّار گفت بنّایمطاق‌بند وگلویی آرایم

گفت من درزیم به آهنگر *گفت‌ آهنگرم‌ به مرد دگر

تا که ابزارکار سازد راست *زان‌ فقیران به وام چیزی خواست

اصطلاحات خویش را بفروخت *چند غازی به‌چند روز اندوخت

چند ماهی ز فضل کلّاشی *چرچری کرد مردک ناشی

تا که روزی قضای بی‌برکت *دادش ازکنج انزوا حرکت

بخت شوریده رهنمایش گشت *روز جمعه به قهوه‌خانه گذشت

سایهٔ بید و چشمهٔ جاری *روز آدینه وقت بیکاری

اوستادان دیه و برزگران *پیش چای‌ و چپق‌، خوران و چران

چشمشان چون به اوستاد افتاد *مهر دیرینه ی‌شان به یاد افتاد

آن‌یکی نزد خویش جایش کرد * وین‌دگر میهمان به‌ چایش کرد

گفت بنا هنوز بیکاری * کی کسی راست شغل نجاری‌؟

گفت نجّار: کاو نه نجّار است *اوست بنا و با تو همکار است

گفت خیاط کاوست آهنگر *گفت آهنگر اوست سوزنگر

چون همی شد سوال‌ها تکریر *مردک از شرم سر فکند به زیر

گشت‌فضل حکیم صاحب‌، فاش *شد هویدا که نیست جز قلّاش

لاجرم همچو سگ دواندندش *کَو به کونش زدند و راندندش

همه دانست کاوست هیچ مدان‌ *عاقبت رفت و مرد در همدان

آن که از هر دری سخن راند *خوبش را مرد ذوفنون خواند

یا بود از نوادر دوران * کیمیاسان ز چشم خلق نهان

نادر و شاذ باشد این استاذ *حکم نبود روا به نادر و شاذ

یاکه او مرد رند و عیار است *اصطلاحات گفتنش کار است

خویش را در محافل عامه * خوانده استاد و فحل و علامه

چون برابر شود به استادان *همه دانند کاو بود نادان

 

 

ملک الشعرای بهار  1

علم و عمل و فواید آن  ( ملک الشعرای بهار )

علم از بهر چیست ای استاد *  تاکه گیتی شود به علم آباد

علم بهر خیالبافی نیست *کار دانش بدین گزافی نیست

باید از علم سود برخیزد  *چون درختی کز او ثمر خیزد

هرکه از علم بهره‌ورگردد*مایه ی راحت بشر گردد

گرچه علم تو پیچ در پیچ است *چون نپیوست با عمل هیچ است

عملت نیز اگر نداشت ثمر*هست چون علم بی‌عمل ابتر

عالم بی‌ثمر دغل باشد* راست چون علم بی‌عمل باشد

پس تو ای مرد ذوفنون اجل*داد هر علم چون دهی به عمل‌؟

ور به‌ یک فن عمل کنی کم و بیش * آن دگرها چه می کشی با خویش

آن که را خنگ راهوار بود *از جنیبت کشیش عار بود

ورنمایی عمل به جمله علوم *لقبت نیست جز جهول و ظلوم

گرتو علم از برای آن خواهی*که بدان قدر دوستان کاهی

اندر آیی به حلقهٔ فضلا *بنشینی به صدر عزّ و علا

لب گشایی و گفتن آغازی *اصطلاحی‌، دو سه‌، بیان سازی

مرد یک‌ فن ‌نشسته‌ خامش ‌و پست* تو ز شاخی‌به‌شاخه‌ای‌زده دست

با همه ‌علم‌ها برآیی راست*جز به‌ علمی که اوستاش آنجاست

گر درآیی به محفل علما *ویژگان علوم ارض و سما

هریکی خاص گشته در هنری-*یافته از رموز آن خبری

مانی آنجای همچو خر بوحل *ننهندت به قدر پشه محل

پیش نادان مثل به دانایی*پیش دانا مثل به کانایی

تو به کاری نیایی ای مسکین *بهتر از تست مرد سرگین‌ چین